دوستان, خواهش می کنم بیایید ماهم در شهرهای دیگر به مردم آذربایجان بپیوندیم و در مقابل ظلم بایستیم, نام ایران, آذربایجان و دریاچه ارومیه را فریاد بزنیم و باز هم برای آزادی ایران مثل زمان ابومسلم, مثل زمان بابک.....و مثل دوران مشروطه و ... برای آزادی ایران . همه با هم یکی شویم. نباید هموطنانمون در آذربایجان تنها بمونند. باز هم خواهش میکنم هر کسی هر کاری می تونه انجان بده. حتی اگه خارج کشور هستید اطلاع رسانی کنید برای اتحاد
Saturday, 27 August 2011
Sunday, 24 July 2011
ستوان نورالله کثیری, آرش کمانگیر معاصر ایران
در بستر رودخانهٔ ارس ۸۰۵ جزیره کوچک و بزرگ خالی از سکنه وجود دارد که به زبان محلی به آن «شام» میگویند. در تعیین مالکیت جزیرههای ارس میان هیأتهای مرزبندی ایران و شوروی مقرر شدهبود تا خط مرزی از میان رود ارس بگذرد و اگر در محلی چند شاخه از رود وجود داشتهباشد میانهٔ شاخهٔ عمدهتر خط مرزی شود. در تاریخ ۶ مهرماه ۱۳۳۴ یعنی زمانی که مالکیت جزیرهٔ نزدیک به پاسگاه عباسی تعیین میشد بر سر این که شاخهٔ عمدهٔ رود در این محل کدام است میان هیأت شوروی و ایران مشاجرهای درگرفت. یکی از افسران ایرانی به نام ستوان یکم نورالله کثیری نقشهبردار لشگر تبریز، برای اثبات این که شاخهای که به سود ایران بود عمیقتر و بنابرین شاخهٔ عمده است با اسب خود بیباکانه به آب زد. وی و اسبش در زیر امواج ناپدید شدند ولی یکی از مرزبانان ایرانی به نام صمد مدداقلی توانست افسر ایرانی را نجات دهد. اعضای هیأت روس با دیدن این صحنه، مالکیت ایران بر جزیرهٔ ۱۳۰ در این شاخه از رود را پذیرفتند. جزیرهٔ ۱۳۰ بعداً با تصویب مقامات عالی ایران جزیرهٔ کثیری نام گرفت و به ستوان یکم نورالله کثیری پاداش و نشان افتخار دادهشد
« منم آرش... چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن... منم آرش، سپاهي مردي آزاده... به تنها تير تركش آزمون تلختان را... اينك آماده.... مجوييدم نسب... فرزند رنج و كار... گريزان چون شهاب از شب... چو صبح آماده ي ديدار.... مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش... گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.... شما را باده و جامه... گوارا و مبارك باد!... دلم را در ميان دست مي گيرم... و مي افشارمش در چنگ.... دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را... دل، اين بي تاب خشم آهنگ... كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم... كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم... كه جامِ كينه از سنگ است... به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است... درين پيكار... در اين كار... دل خلقي است درمشتم... اميد مردمي خاموش هم پشتم... كمان كهكشان در دست... كمان داري كمان گيرم... شهاب تيزرو تيرم... ستيغ سربلند كوه مأوايم... به چشم آفتاب تازه رس جايم... مرا تير است آتش پر... مرا باد است فرمان بر... وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست... رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست... در اين ميدان... بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز... پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.» پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد... به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد: « درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!... كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود... به صبح راستين سوگند!... به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!... كه آرش جان خود در تير خواهد كرد... پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند... زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز... كه تن بي عيب و جان پاك است... نه نيرنگي به كار من، نه افسوني... نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.» درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش... نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش... « ز پيشم مرگ... نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد... به هر گام هراس افكن... مرا با ديده ي خون بار مي پايد... به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد... به راهم مي نشيند، راه مي بندد... به رويم سرد مي خندد... به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را... و بازش باز مي گيرد... دلم از مرگ بي زار است... كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است... ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است... ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است... فرو رفتن به كام مرگ شيرين است... همان بايسته ي آزادگي اين است... هزاران چشم گويا و لب خاموش... مرا پيك اميد خويش مي داند... هزاران دست لرزان و دل پرجوش... گهي مي گيردم، گه پيش مي راند... پيش مي آيم... دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم... به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند... نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.» نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد... به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد... « برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!... برآ، اي خوشه ي خورشيد!... تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب... برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب... چو پا در كام مرگي تندخو دارم... چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم... به موج روشنايي شست و شو خواهم... ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم... شما، اي قله هاي سركش خاموش... كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد... كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي... كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد... كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد... غرور و سربلندي هم شما را باد!... اميدم را برافرازيد... چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد... غرورم را نگه داريد... به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.» زمين خاموش بود و آسمان خاموش... تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش... به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد... هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد... نظر افكند آرش سوي شهر، آرام... كودكان بر بام... دختران بنشسته بر روزن... مادران غمگين كنار در... مردها در راه... سرود بي كلامي، با غمي جان كاه... ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه... كدامين نغمه مي ريزد... كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت... طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟... طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟... دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز... راه وا كردند... كودكان از بام ها او را صدا كردند... مادران او را دعا كردند... پيرمردان چشم گرداندند... دختران، بفشرده گردن بندها در مشت... همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند... آرش، امّا همچنان خاموش... از شكاف دامن البرز بالا رفت... وز پي او... پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.» « شام گاهان... راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير... بازگرديدند... بي نشان از پيكر آرش... با كمان و تركشي بي تير... آري، آري، جان خود در تير كرد آرش... كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش .
« منم آرش... چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن... منم آرش، سپاهي مردي آزاده... به تنها تير تركش آزمون تلختان را... اينك آماده.... مجوييدم نسب... فرزند رنج و كار... گريزان چون شهاب از شب... چو صبح آماده ي ديدار.... مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش... گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.... شما را باده و جامه... گوارا و مبارك باد!... دلم را در ميان دست مي گيرم... و مي افشارمش در چنگ.... دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را... دل، اين بي تاب خشم آهنگ... كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم... كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم... كه جامِ كينه از سنگ است... به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است... درين پيكار... در اين كار... دل خلقي است درمشتم... اميد مردمي خاموش هم پشتم... كمان كهكشان در دست... كمان داري كمان گيرم... شهاب تيزرو تيرم... ستيغ سربلند كوه مأوايم... به چشم آفتاب تازه رس جايم... مرا تير است آتش پر... مرا باد است فرمان بر... وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست... رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست... در اين ميدان... بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز... پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.» پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد... به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد: « درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!... كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود... به صبح راستين سوگند!... به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!... كه آرش جان خود در تير خواهد كرد... پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند... زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز... كه تن بي عيب و جان پاك است... نه نيرنگي به كار من، نه افسوني... نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.» درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش... نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش... « ز پيشم مرگ... نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد... به هر گام هراس افكن... مرا با ديده ي خون بار مي پايد... به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد... به راهم مي نشيند، راه مي بندد... به رويم سرد مي خندد... به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را... و بازش باز مي گيرد... دلم از مرگ بي زار است... كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است... ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است... ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است... فرو رفتن به كام مرگ شيرين است... همان بايسته ي آزادگي اين است... هزاران چشم گويا و لب خاموش... مرا پيك اميد خويش مي داند... هزاران دست لرزان و دل پرجوش... گهي مي گيردم، گه پيش مي راند... پيش مي آيم... دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم... به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند... نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.» نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد... به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد... « برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!... برآ، اي خوشه ي خورشيد!... تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب... برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب... چو پا در كام مرگي تندخو دارم... چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم... به موج روشنايي شست و شو خواهم... ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم... شما، اي قله هاي سركش خاموش... كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد... كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي... كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد... كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد... غرور و سربلندي هم شما را باد!... اميدم را برافرازيد... چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد... غرورم را نگه داريد... به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.» زمين خاموش بود و آسمان خاموش... تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش... به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد... هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد... نظر افكند آرش سوي شهر، آرام... كودكان بر بام... دختران بنشسته بر روزن... مادران غمگين كنار در... مردها در راه... سرود بي كلامي، با غمي جان كاه... ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه... كدامين نغمه مي ريزد... كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت... طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟... طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟... دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز... راه وا كردند... كودكان از بام ها او را صدا كردند... مادران او را دعا كردند... پيرمردان چشم گرداندند... دختران، بفشرده گردن بندها در مشت... همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند... آرش، امّا همچنان خاموش... از شكاف دامن البرز بالا رفت... وز پي او... پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.» « شام گاهان... راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير... بازگرديدند... بي نشان از پيكر آرش... با كمان و تركشي بي تير... آري، آري، جان خود در تير كرد آرش... كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش .
Wednesday, 20 July 2011
دریک و تومان به جای پارسی و ریال
ریال:
از واژه اسپانیایی و پرتغالی رویال به معنی سلطنتی گرفته شده که هنوز در برخی کشورهای عربی رایج است و قطعا در زبان محاوره ایرانیان هیچ مقبولیتی ندارد.
پارسی:
به عنوان واحد اصلی پول سرنوشتی همچون ریال پیدا خواهد کرد و به احتمال زیاد در زبان محاوره استفاده نخواهد شد. همچنین به عنوان واحد پول ملی ایران, کشوری متشکل از قومیت ها و زبان های مختلف مناسب به نظر نمی رسد. همچنین متاسفانه احتمالا دست آویزی برای نژادپرستها خواهد شد و از اون به عنوان هیزم برای دامن زدن به آتش اختلافات قومی در کشور استفاده خواهند کرد.
دریک:
دریک نام کهن ترین سکه شناخته شده ایرانی, یکی از کهن ترین واحد های پول در جهان و نخستین پول سراسری و بین کشوری در جهان است. واژه ای قدیمی و منحصر به ایران که می تواند مقبولیت خوبی در کنار تومان به عنوان واحد اصلی پول(اسکناس) یا واحد فرعی(سکه) در آینده به دست آورد.
تومان:
درسته که بعضی ها می گن این واژه مغولی هست, در زبان های ایرانی مهم این هست که واژه تومان صدها سال است که در ایران بین مردم استفاده شده و صرف نظر از منشا زبانی, نه مغولی, نه فارسی, نه ترکی, نه کردی, نه عربی و گیلکی و بلوچی و .... است بلکه الان تومان یک واژه ایرانی است و منحصر به ایران است که بعد ها توسط مردم قشر های مختلف جامع از بازار تا تعمیرگاه ها و کارگاه ها و بانک ها استفاده خواهد شد.
لینک سایت نظر سنجی بانک مرکزی
از واژه اسپانیایی و پرتغالی رویال به معنی سلطنتی گرفته شده که هنوز در برخی کشورهای عربی رایج است و قطعا در زبان محاوره ایرانیان هیچ مقبولیتی ندارد.
پارسی:
به عنوان واحد اصلی پول سرنوشتی همچون ریال پیدا خواهد کرد و به احتمال زیاد در زبان محاوره استفاده نخواهد شد. همچنین به عنوان واحد پول ملی ایران, کشوری متشکل از قومیت ها و زبان های مختلف مناسب به نظر نمی رسد. همچنین متاسفانه احتمالا دست آویزی برای نژادپرستها خواهد شد و از اون به عنوان هیزم برای دامن زدن به آتش اختلافات قومی در کشور استفاده خواهند کرد.
دریک:
دریک نام کهن ترین سکه شناخته شده ایرانی, یکی از کهن ترین واحد های پول در جهان و نخستین پول سراسری و بین کشوری در جهان است. واژه ای قدیمی و منحصر به ایران که می تواند مقبولیت خوبی در کنار تومان به عنوان واحد اصلی پول(اسکناس) یا واحد فرعی(سکه) در آینده به دست آورد.
تومان:
درسته که بعضی ها می گن این واژه مغولی هست, در زبان های ایرانی مهم این هست که واژه تومان صدها سال است که در ایران بین مردم استفاده شده و صرف نظر از منشا زبانی, نه مغولی, نه فارسی, نه ترکی, نه کردی, نه عربی و گیلکی و بلوچی و .... است بلکه الان تومان یک واژه ایرانی است و منحصر به ایران است که بعد ها توسط مردم قشر های مختلف جامع از بازار تا تعمیرگاه ها و کارگاه ها و بانک ها استفاده خواهد شد.
لینک سایت نظر سنجی بانک مرکزی
http://reform.cbi.ir
Tuesday, 19 July 2011
پیشنهاد دریک و تومان به عنوان واحد های پول جدید
حالا که بحث حذف چهار صفر از واحد پول و تغیر نام واحد پول کشور جدی شده است و بانک مرکزی اقدام به برگزاری نظر سنجی در این ضمینه کرده, فکر می کنم بهتره کسانی که به اینترنت دسترسی دارن در این نظر سنجی شرکت کنند و نظر خودشون رو ثبت کنند. گزینه های موجود در این نظر سنجی ریال, تومان, دریک و پارسی هستند.
ریال:
از واژه اسپانیایی و پرتغالی رویال به معنی سلطنتی گرفته شده که هنوز در برخی کشورهای عربی رایج است و قطعا در زبان محاوره ایرانیان هیچ مقبولیتی ندارد.
دریک:
دریک نام کهن ترین سکه شناخته شده ایرانی, یکی از کهن ترین واحد های پول در جهان و نخستین پول سراسری و بین کشوری در جهان است. واژه ای قدیمی و منحصر به ایران که می تواند مقبولیت خوبی به عنوان واحد اصلی پول(اسکناس) یا واحد فرعی(سکه) در آینده به دست آورد.
پارسی:
به عنوان واحد اصلی پول سرنوشتی همچون ریال پیدا خواهد کرد و به احتمال زیاد در زبان محاوره استفاده نخواهد شد. همچنین به عنوان واحد پول ملی ایران, کشوری متشکل از قومیت ها و زبان های مختلف مناسب به نظر نمی رسد.
تومان:
درسته که بعضی ها می گن این واژه مغولی هست, ولی مگه واژه خانم مغولی نیست؟ مهم این هست که واژه تومان صدها سال است که در ایران بین مردم استفاده شده و صرف نظر از منشا زبانی, نه فارسی, نه ترکی, نه کردی, نه عربی و گیلکی و بلوچی و .... است بلکه الان تومان یک واژه ایرانی است و منحصر به ایران است که بعد ها توسط مردم قشر های مختلف جامع از بازار تا تعمیرگاه ها و کارگاه ها و بانک ها استفاده خواهد شد.
به هر حال پیشنهاد میکنم به سایت بانک مرکزی سر بزنین و تو این نظر سنجی شرکت کنید
ریال:
از واژه اسپانیایی و پرتغالی رویال به معنی سلطنتی گرفته شده که هنوز در برخی کشورهای عربی رایج است و قطعا در زبان محاوره ایرانیان هیچ مقبولیتی ندارد.
دریک:
دریک نام کهن ترین سکه شناخته شده ایرانی, یکی از کهن ترین واحد های پول در جهان و نخستین پول سراسری و بین کشوری در جهان است. واژه ای قدیمی و منحصر به ایران که می تواند مقبولیت خوبی به عنوان واحد اصلی پول(اسکناس) یا واحد فرعی(سکه) در آینده به دست آورد.
پارسی:
به عنوان واحد اصلی پول سرنوشتی همچون ریال پیدا خواهد کرد و به احتمال زیاد در زبان محاوره استفاده نخواهد شد. همچنین به عنوان واحد پول ملی ایران, کشوری متشکل از قومیت ها و زبان های مختلف مناسب به نظر نمی رسد.
تومان:
درسته که بعضی ها می گن این واژه مغولی هست, ولی مگه واژه خانم مغولی نیست؟ مهم این هست که واژه تومان صدها سال است که در ایران بین مردم استفاده شده و صرف نظر از منشا زبانی, نه فارسی, نه ترکی, نه کردی, نه عربی و گیلکی و بلوچی و .... است بلکه الان تومان یک واژه ایرانی است و منحصر به ایران است که بعد ها توسط مردم قشر های مختلف جامع از بازار تا تعمیرگاه ها و کارگاه ها و بانک ها استفاده خواهد شد.
به هر حال پیشنهاد میکنم به سایت بانک مرکزی سر بزنین و تو این نظر سنجی شرکت کنید
http://reform.cbi.ir
Tuesday, 12 July 2011
عزت الله سحابی یا لیدی گاگا, مسئله این است


چندی پیش یه لینک رو بالاترین گذاشتم با عنوان عزت الله سحابی مردی برای همه فصول. از حدود 40 روز پیش تا حالا 8 نفر روش کلیک کردن. چند ساعت بعد از گذاشتن لینک کنجکاو شدم که اگه عنوان یه لینک عوض بشه چقدر میتونه پر طرفدارتر بشه. یه لینک دیگه گذاشتم با عنوان عکس های لیدی گاگا و لباسهای عجیبش. در عرض چند ساعت توجه 395 نفر رو به خودش جلب کرد (395 کلیک). بعد این سوال در ذهنم نقش بست: عزت الله سحابی یا لیدی گاگا, مسئله این است. خوب جواب من سحابی بود. تا اینکه عزت الله سحابی مرد و کلی خبر و لینک در موردش تو اینترنت و بالاترین قرار گرفت و من به این فکر افتادم که بزرگمرد زنده را عشق است یا مرده را, مسئله این است. به نظر می رسید که مرده را بیشتر عشق باشد. تا اینکه هاله سحابی هم ناجوانمردانه کشته شد و کلی لینک و خبر و شیرزن خواندن وی و ... و این سوال که چرا هاله سحابی وقتی کشته شد شیرزن شد ولی وقتی توی اوین زندانی بود شیر زن نبود؟! یا نسرین ستوده چرا وقتی زندانی شد شیرزن شد؟ دیگه خیلی مغزم داغ کرد با کلی سوال: زندان مرگ, شیرمرد, شیرزن؟؟!! امروز که بعد از مدتی رفتم تو بالاترین دیدم دیگه خبری از شیر مرد ها و شیر زن های سابق نیست. مجاهد ها, مسلمانان, کفار, ناسیونالیست ها, جمهوری خواهان, سلطنت طلب ها, سبزهای اصیل, سبزهای میانه, سبز های ضد اصلاحات, سبز های طرفدار اصلاحات ولی مخالف خاتمی و ... و ... همگی در کنار هم به جنگ و دعوا مشغولند ولی اصراف نمی کنند و طرفداران لیدی گاگا هم که مشتاقانه در حال جستجوی نام مبارک لیدی گاگا و دوستان در گوگل
بنابراین, این سوال تو ذهن من مطرح شد که دوستان نامبرده محترم تا کی می خوهند به دعوا هاشون ادامه بدهند؟ یه جواب نا خوشایند اینه: تا وقتی که یکی از زنان یایکی از مردان این سرزمین کشته, شکنجه یا زندانی شود تا همگی با اتحادی مثال زدنی آن ها را شیرزن یا شیرمرد بنامند
اما واقعیت این هست که چه به یادشان باشیم و چه نباشیم, چه با افکارشان آشنا باشیم و چه نباشیم و چه با هم بجنگیم و چه با هم آشتی کنیم, آنها شیرزنان و شیرمردان این سرزمینند. پس بیایید به جای جنگ, به جای صبر کردن برای مرگ یک انسان, با افکار انسانی شیرزنان و شیر مردان بیشتر آشنا شویم و دیگران را با این افکار بیشتر آشنا کنیم. چرا که این ها هنوز زنده اند و همیشه زنده خواند ماند تا وقتی که افکارشان زنده باشد. وای به روزی که اندیشه آنها برایمان بی ارزش یا ناشناخته باشد
Subscribe to:
Posts (Atom)