Sunday, 24 July 2011

ستوان نورالله کثیری, آرش کمانگیر معاصر ایران

در بستر رودخانهٔ ارس ۸۰۵ جزیره کوچک و بزرگ خالی از سکنه وجود دارد که به زبان محلی به آن «شام» می‌گویند. در تعیین مالکیت جزیره‌های ارس میان هیأت‌های مرزبندی ایران و شوروی مقرر شده‌بود تا خط مرزی از میان رود ارس بگذرد و اگر در محلی چند شاخه از رود وجود داشته‌باشد میانهٔ شاخهٔ عمده‌تر خط مرزی شود. در تاریخ ۶ مهرماه ۱۳۳۴ یعنی زمانی که مالکیت جزیرهٔ نزدیک به پاسگاه عباسی تعیین می‌شد بر سر این که شاخهٔ عمدهٔ رود در این محل کدام است میان هیأت شوروی و ایران مشاجره‌ای درگرفت. یکی از افسران ایرانی به نام ستوان یکم نورالله کثیری نقشه‌بردار لشگر تبریز، برای اثبات این که شاخه‌ای که به سود ایران بود عمیق‌تر و بنابرین شاخهٔ عمده است با اسب خود بی‌باکانه به آب زد. وی و اسبش در زیر امواج ناپدید شدند ولی یکی از مرزبانان ایرانی به نام صمد مدداقلی توانست افسر ایرانی را نجات دهد. اعضای هیأت روس با دیدن این صحنه، مالکیت ایران بر جزیرهٔ ۱۳۰ در این شاخه از رود را پذیرفتند. جزیرهٔ ۱۳۰ بعداً با تصویب مقامات عالی ایران جزیرهٔ کثیری نام گرفت و به ستوان یکم نورالله کثیری پاداش و نشان افتخار داده‌شد

« منم آرش... چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن... منم آرش، سپاهي مردي آزاده... به تنها تير تركش آزمون تلختان را... اينك آماده.... مجوييدم نسب... فرزند رنج و كار... گريزان چون شهاب از شب... چو صبح آماده ي ديدار.... مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش... گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.... شما را باده و جامه... گوارا و مبارك باد!... دلم را در ميان دست مي گيرم... و مي افشارمش در چنگ.... دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را... دل، اين بي تاب خشم آهنگ... كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم... كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم... كه جامِ كينه از سنگ است... به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است... درين پيكار... در اين كار... دل خلقي است درمشتم... اميد مردمي خاموش هم پشتم... كمان كهكشان در دست... كمان داري كمان گيرم... شهاب تيزرو تيرم... ستيغ سربلند كوه مأوايم... به چشم آفتاب تازه رس جايم... مرا تير است آتش پر... مرا باد است فرمان بر... وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست... رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست... در اين ميدان... بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز... پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.» پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد... به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد: « درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!... كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود... به صبح راستين سوگند!... به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!... كه آرش جان خود در تير خواهد كرد... پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند... زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز... كه تن بي عيب و جان پاك است... نه نيرنگي به كار من، نه افسوني... نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.» درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش... نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش... « ز پيشم مرگ... نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد... به هر گام هراس افكن... مرا با ديده ي خون بار مي پايد... به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد... به راهم مي نشيند، راه مي بندد... به رويم سرد مي خندد... به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را... و بازش باز مي گيرد... دلم از مرگ بي زار است... كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است... ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است... ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است... فرو رفتن به كام مرگ شيرين است... همان بايسته ي آزادگي اين است... هزاران چشم گويا و لب خاموش... مرا پيك اميد خويش مي داند... هزاران دست لرزان و دل پرجوش... گهي مي گيردم، گه پيش مي راند... پيش مي آيم... دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم... به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند... نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.» نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد... به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد... « برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!... برآ، اي خوشه ي خورشيد!... تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب... برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب... چو پا در كام مرگي تندخو دارم... چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم... به موج روشنايي شست و شو خواهم... ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم... شما، اي قله هاي سركش خاموش... كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد... كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي... كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد... كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد... غرور و سربلندي هم شما را باد!... اميدم را برافرازيد... چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد... غرورم را نگه داريد... به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.» زمين خاموش بود و آسمان خاموش... تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش... به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد... هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد... نظر افكند آرش سوي شهر، آرام... كودكان بر بام... دختران بنشسته بر روزن... مادران غمگين كنار در... مردها در راه... سرود بي كلامي، با غمي جان كاه... ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه... كدامين نغمه مي ريزد... كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت... طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟... طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟... دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز... راه وا كردند... كودكان از بام ها او را صدا كردند... مادران او را دعا كردند... پيرمردان چشم گرداندند... دختران، بفشرده گردن بندها در مشت... همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند... آرش، امّا همچنان خاموش... از شكاف دامن البرز بالا رفت... وز پي او... پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.» « شام گاهان... راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير... بازگرديدند... بي نشان از پيكر آرش... با كمان و تركشي بي تير... آري، آري، جان خود در تير كرد آرش... كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش
.

No comments:

Post a Comment